• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
دوستان من
  • خودم ... بچه تر که بودم
کدهای اضافی کاربر


We walk the streets to feel the ground I'm chasing
Take your passion ... and make it happen
نویسنده: Lily Bart - پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

مادر من یکی دو ماه دیگه تلاش بکنه و با همین جدیت ادامه بده، استاد قطع کردن تلفن رو من می شه، اونم در حالی که من اون طرف دارم بغض م رو می خورم که زر اضافه نزنم و نرم رو اعصاب. 

نظرات ()



 
نویسنده: Lily Bart - پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

به دو هفته هم نکشید ها ... زانوهام درد می کنه و ورم کرده انگار که فولان ... از پله که می خوام بالا برم که دیگه اصلن هیچی ... اوووه ... یکی نیس بگه لامصب من کلی با دویدن روحیه می گیرم، نمی شد کرم نریزی؟ خب حتمن نمی شد دیگه. البته دهنم رو ببندم، بهتر از اینکه فلج بودم و کلن نمی تونستم راه برم. دهنم رو بستم خب. بیا. 

نظرات ()



She was so easy to love, I guess that love wasn't enough
نویسنده: Lily Bart - پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

این جوری شد که دیدم سینا زنگ زده و پیغام گذاشته که هووووی زنگ بزن کارت دارم و نگار text داده که میایم اون طرفی و من متوجه شدم که قضیه چیه و برای اولین بار خوشحال نشدم از شنیدن اینکه اونا دارن میان امریکا ... خوشحال نشدم چون ... به هر حال. رفتم تو پارکینگ بانک پارک کردم، که سه دقیقه ای از اونجا تا کافه ی عزیزم پیاده راهه و وقتی خواستم پیاده بشم دیدم یه مرد دیوونه دم در ماشینم ایستاده با خودش حرف می زنه بلند و با من حرف می زنه بلند و بعد هاااار هاااار می خنده و کلن هم قصد نداره از اونجا تکون بخوره، منظورم از اونجا بیرون ماشینم چسبیده به در راننده ست، که من بتونم از ماشین بیام بیرون و خب تنها کاری که من می تونستم بکنم این بود که برای بار دهم قفل در ماشین رو چک کنم و هر چی هم اطراف رو نگاه می کردم تو پارکینگ هیچ موجود زنده و غیر زنده ای وجود نداشت و خب خیلی جالب و خنده دار بود چون تازه عصر بود و ملت همه اون موقع تو downtown ول هستن. خب من هم واقعن اعصاب نداشتم و فقط تو دلم می گفتم بیا برو دنبال کارت من اصلن اعصاب درامای جدید ندارم و فقط تونستم گوشی م رو از کیفم در بیارم و بهش نشون بدم که ببین الان شماره ی فلان رو می گیرم و اینا، و نمی دونم چی شد بعد از اینکه کلی بلند بلند زر زد و بلند بلند خندید (یه مدلی بود نمی فهمیدی داره به حرف های چرند خودش می خنده یا به تو! می دونی؟ یعنی حتی اگه می اومدن می گفتن عیزم این خل و چل و دیوونه هم داره به تو می خنده، من کاملن باور می کردم، در این سطح از اعتماد به نفس به سر می برم، خوشحال هستم از این وضعیت واقعن!) تشریف ش رو برد یه کم اون طرف تر ... من نمی فهمم چند بار باید تو این پارکینگ با homeless ها و دیوونه ها برنامه داشته باشم ... مثل اینکه علاوه بر عن و گه و دیوث، این مدل موجودات رو هم به خودم جذب می کنم! به هر حال ... اگه لطف نمی کرد و خودش رو حرکت نمی داد من نمی دونم چه گهی می تونستم بخورم، می دونین؟ هیچ جوری نمی تونستم از ماشین پیاده بشم و خب حرف هاش و اون مدل خنده هاش واقعن داشت اذیتم می کرد (تصور کنین ... فیلم های رو اعصاب که یه آدم سادیست توش هست و ملت رو آزار می ده و بعد دستش رو می زاره رو شکمش و قااااه قااااه می خنده مثل اژدها ... همین جوری می خندید ... انگار مثلن lucifer اومده داره به زندگی ت می خنده و خب اصلن چیز جالبی نبود). 

بعد رفتم بیرون و کلی اطرافم رو نگاه کردم که ازم دور باشه و خب اونم اون طرف تر ایستاده بود و من رو نگاه می کرد و واسه ی خودش حرف می زد و من واقعن نمی دونم چی می خواست از جون آدم! گفتم به درک و رفتم سمت خیابون و مهم نبود که اون چه گهی می خوره دیگه، نمی تونستم تا ابد اونجا بمونم که ... زنگ زدم به سینا و می گه که اونا هم شاید این دو سه روز برن فلان جا و خب تقریبن نصف فامیل داشتن واسه ی ویکند می رفتن اونجا و به من می گفتن بیا! حالا شما تصور کن قیافه ی من رو ... که دیروز ... بازم تو اتاق رئیس دلم می خواست رو صورتش بالا بیارم،‌ازم می پرسه که چقدر می خوای کانادا بمونی و من می گم عیزم من هنوز نمی دونم که می رم یا نه چون ویزام ممکنه نرسه و بلیط و وقت سفارتم به گا بره، ولی خب یه ماه (در حالی که تو دلم می گفتم آآآخ من اگه برم، یه نیروی عظیمی لازمه که من رو مجبور به برگشتن به این خراب شده بکنه)، بعد بزغاله (می دونستین بز به ارمنی می شه ج...؟ بدونین حالا، خیلی به کار میاد) برگشته می شه تماااام ماه رو؟ نه پس ... منظورم از یه ماه، یه هفته از ماهه! حماااال ... نمی فهمه می گم حالم خوب نیست و نمی تونم کار کنم، نمی فهمه! هر دفعه باید show اجرا کنم گریه کنم حتمن که بفهمه حالم خوب نیست و خسته م و می خوام برم گورم رو گم کنم از اینجا؟ بعدم آخه دیوث (ولم کنین بزارین فحش بدم اصن) ... تو یه ماه در سال پول نمی دی، منم که به عمرم مسافرت گنده نرفتم تا حالا وقتی با تو کار می کردم، چه مرگته خب؟ zip it دیگه ...! بعد اینا هی به من می گن تو هم بیا ... من تو این وضعیت که یه هفته وقت دارم ویزای کانادام برسه که بتونم برم و به بلیط هواپیما و وقت سفارت امریکام تو ونکوور برسم ... من که استادم اینقدر الاغه که هیچی نمی فهمه ... بهش بگم آره می خوام تازه چند روز هم برم فلان جا این وسط و خب همون جا احتمالن بهم فحش می ده، نه؟ 

بعد سعی کردم بهش فکر نکنم و به حرف های سینا بخندم. بعد هم نشستم با بیخیالی panini م رو خوردم و کلی هم coffee تلخ تلخ ... با بیخیالی ... هدفون م رو گذاشتم و هی The Killers- This is your life گوش دادم و Oasis- Rockin' chair و بیخیالی کردم ... بعد یهو بغض م گرفت. نمی دونم این یعنی چی ... نمی دونم این sign ه؟ چرا حالا که من همه ی کارام رو کردم که برم همه می خوان بیان این طرفی؟ چرا واقعن؟ خنده نداره اصلن ... چرا همه چی irony داره؟ این یعنی چی؟ یعنی من الان باید این opportunity رو بگیرم و برم همین دو-سه روز رو ... چون معنی ش اینه که ویزای کانادا رو بهم نمی دن، یا می دن و دیر می رسه و من بلیط هواپیما و وقت interview سفارت امریکا رو از دست می دم و به گا می رم و نمی تونم برم؟ یعنی باید همین دو-سه رو بگیرم و برم؟ ولی از اون طرف خودم چی ... که قفل کردم و هیچ کاری نمی تونم بکنم و هیچ تصمیمی نمی تونم بگیرم تا وقتی که تو این یه هفته ی باقی مونده ... یعنی تمام انرژی و ذهنم رو متمرکز کردم که تو این یه هفته ویزام سر وقت برسه و من بتونم دقیقه ی نود برم و غیر از این هیچی تو ذهنم نیست و هیچ حرکت خاصی نمی تونم بکنم ... و اینکه فقط کافیه به رئیس م بگم می خوام برم فلان جا و می رینه به سرم و حوصله ی چشم و ابرو اومدنش رو ندارم، وقتی می گم ندارم منظورم اینه که این دفعه سرش داااااد می زنم و گریه می کنم وسط آفیس ش ... اه ... چرا الان؟ این یعنی که کار من درست نمی شه و من باید همین رو بچسبم؟ بعد اگه نچسبم دیگه کلن همه چی به گا می ره و من اینجا stuck می شم با این آدم های کثافت اطرافم؟ اوه ... صدای آهنگ رو بیشتر می کنم، بیشتر، بیشتر ... I don't want to stay alone with my thoughts for even a second ... 

بغض می کنم، کار می کنم، پسر میز بغلی هی برمی گرده نگاه می کنه و هی می گه ما خیلی سروصدا می کنیم می گم نه عیزم خوبین شما ... هی paper رو بالا پایین می کنم درستش می کنم وقتی یه ساعت مونده به وقت رفتن م، می فهمم فایل اشتباهی رو داشتم درست می کردم و بازم بغض می کنم، لبخند هم احتمالن دارم ... واسه ی اینکه با این ذهن خسته و بدون focus م، دو ساعت هم که می شینم سر کار آخرش می فهمم سرکار بودم. خنده نداره واقعن؟ پسر میز بغلی هی فکر می کنه مشکل از اوناست و برمی گرده کامنت می ده. منم همه ش برمی گردم از پنجره اون سمت خیابون رو نگاه می کنم که cupcake فروشی نبسته باشه چون باید قبل از رفتن برم red velvet کاپ کیک بگیرم، باید ... باید ... باید ... فقط همین مهمه و صدای آهنگ که خیلی خیلی بلنده تو گوشم. همین. آخرش هم می رسم قبل از اینکه مغازه هه ببنده برم cupcake ها رو بگیرم و برم خونه ی فرداد که House ببینیم ... House ... می دونی House چی رو یادم میاره؟ اینکه قرار بود بشینیم با هم اپیزودهای آخر House رو ببینیم چون من تنهایی نمی تونستم ببینم که House تموم می شه، همین رو یادم میاره فقط و اوه ... چند تا چیز دیگه. مجید می گه که Wilson سرطان گرفته و من می گم هااااااااااااااان؟؟؟ بعد کلی down می شم ... بعد برام توضیح می دن که بچه اینا همه ش فیلمه، و من نمی فهمم، نمی فهمم اینا فیلمه. فیلم این چیزیه که من الان توش هستم، خب؟ بعد که می بینه من ناراحت شدم می گه خب یه قسمت دیگه ش رو می بینیم و من می گم نه اوکی ه ... بعد می شینم نگاه می کنم. رفتن مایکل از The Office رو هم دیدم by the way، گریه هم کردم ... اونجایی که مایکل خودش داره شادی می کنه، بعد یهو یه اتفاقی می افته انگار که تازه sink in می کنه که واقعن "داره می ره" و یهو غم میاد تو صورتش ... از همون جا بغض می کنم و باهاش گریه می کنم تا وقتی تموم می شه، اونجایی که جیم می ره تو آفیس ش و تصمیم می گیرن که اصلن خداحافظی نکنن و الکی باهم برای فردا قرار ناهار می زارن در حالی که می دونن مایکل یه ساعت دیگه می ره برای همیشه! بعد دو تاشون چشم هاشون قرمزه. اونجایی که Pam می ره تو فرودگاه چند بار مایکل رو بغل می کنه و باهاش حرف می زنه و ما نمی شنویم که چی می گه و واقعن هم مهم نیست که چی می گه، می دونین؟ گریه می کنم. کسی هم نیست که لوسم کنه. بهتر. ولی اگه این تیکه های باقی مونده های House رو هم ببینم انگار یه کار خیلی بزرگ کردم نه؟ باید بتونم بعدش اون چند صفحه ی باقی مونده از The great Gatsby رو هم بخونم، اونجاییش که می میره، و خب ببینم که بعدش down می شم ولی نمی میرم. باید ... باید ... بعد هم همیشه apple pie و cupcake هست. یاد وقتی می افتم که James می گه که امیدواره همه چی بهتر بشه و می گم آره بابا ... چیزی نیست که با یه کم apple pie و بستنی خوب نشه، نه؟ و می گه هاها آره ... و من تو دلم می گم فلان عمه م مثلن (ببخشید!! ولی همینه دیگه)  ... 

الان با یه حالت کاملن مازوخیستی داشتم The verve گوش می دادم ... Sonnet ... اه ... این آهنگ رو دوست دارم و در عین حال کل دل و روده م رو به هم می ریزه ... من رو یاد اون شب ها می ندازه و اون موقع. تو آفیس ... نصفه شب ... که من باهاش می خوندم و سعی می کردم گریه نکنم و کار کنم و پروژه م رو تموم کنم و به اون که پیشم نشسته بود و به اون وضعیت کثافت فکر نکنم، به این فکر نکنم که چند دقیقه ی قبل داشت بهم می گفت که فلان و من هیچی نمی گفتم و زل زده بودم به بوت های قهوه ای سوخته ام. اوه ... راستی من دیگه می تونم اون بوت ها رو پام کنم زمستون بعد؟ می تونم؟ 

Let me take some of the punches for you tonight

نظرات ()



I don't have a simple answer
نویسنده: Lily Bart - پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

به هر حال یه چیزایی وجود داره که نمی تونی در موردش با کسی حرف بزنی، مثلن الان اگه تو بودی و نمرده بودی، بغلم می کردی من حرفم رو می زدم و برات تعریف می کردم و تو فقط می گفتی "بچه ..." همین، همین بود همه ی چیزی که من می خواستم و مشکلم هم همین بود، مشکل من فقط همین بود که زیاد نمی خواستم. به هر حال یه چیزایی هست که از مامان می پرسی که به کسی گفتی و می گه نه و نگو. و یه چیزایی هست که هی می خوای صحبت کنی و حل شون کنی ولی انقدر بد هستن که نمی تونی طرفشون بری، یا خیلی ضربه ی بد و مهلکی خوردی ... یا اینکه فکر می کنی دیگه گه ش در اومده و درست نمی شه. یا کلن یه چیزایی هست که یه جوری باهاشون زندگی می کنی انگار که هیچ وقت اتفاق نیفتادن و انقدر آروم و بی صدا از بغلشون رد می شی انگار نه انگار که فولان ... هر دفعه هم به خودت می گی این بار حرفش رو می زنم، این بار سعی می کنم حلش کنم، ولی خودت هم می دونی که نمی تونی یا نمی خوای یا شدنی نیست. و چیزی که هر روز همون جوری می مونه احتمالن حال مامان ه ... و من فقط سعی می کنم فکر نکنم! ولی در روز بارها چیزایی پیش میاد که این قضیه رو یادم میاره و خب ... من فقط سعی می کنم ... who am I kidding ... من حتی سعی هم نمی کنم. خیلی فاکد آپ ه ... 

It's hard enough sitting there

rockin' in your rockin' chair

It's all too much for me to take

when you're not there

تنها کاری که من می کنم اینه که این رو گوش بدم و دوستش داشته باشم ... و خب می دونین چیه؟ باید کلی با صدای یارو خوشحالی کنم و با مدل خوندن ش ... و در عین حال اصلن اصلن یادم نیاد که Live forever رو که می خوند ما با هم اداش رو درمیاوردیم تو راه و کلی می خندیدم ... اون شب که take out گرفته بودیم و می رفتیم خونه، اون شب که من برای اولین بار بعد از سال ها تو زندگی م خوب خوب خوب بودم و تو پرسیدی و گفتم که خوبم ... و همون موقع مارو زنگ زد که ببینه من ک...خل چیکار می کنم و بهش گفتم که تمومش می کنم دیگه. بعدش وقتی تو می پرسیدی می گفتم خوبم خوبم در حالی که چشم هام پر از اشک بود. زندگی من این بود. همین ... و من دارم دنبال چیزی می گردم که بتونم بهش hold on کنم و این چیزهایی که هر روز می شنوم اصلن قابل hold on کردن نیست و فقط می شه let go کرد. همین. زندگی من اینه. خب بزار یه چیزی پیش بیاد که بشه بهش چسبید ... بزار ... کثافت. بزار یه چیزی باشه که بشه با خوشحالی و راحتی در موردش حرف زد ... همه ش بغض نباشه و تلاش برای فراموشی. 

به هر حال من سعی می کنم این آخر هفته بهش بپردازم ... حرف بزنم در موردش ... با اینکه می دونم آخرش کلی گریه و اعصاب خوردی خواهد بود، ولی به خاطر مامان این کار رو می کنم ... یکی باید یه کاری بکنه. نمی شه همه بشینن و بگن که ما دیگه کاری نداریم. همه بشینن و این رو بگن دیگه من هیچی ندارم که بهش hold on کنم ... 

نظرات ()



That truth hurts and those lies heal
نویسنده: Lily Bart - چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

James رفت. یعنی من اول هی گفتم اوگاندا؟ سیری-یسلی؟؟ واتز رانگ ویت یووو؟؟ یعنی هی حرف های خودش رو تحویلش دادم. اثر نکرد. بعد هی گفتم حالا به جای اوگاندا نمی شه کشور دیگه ای رو consider کنی؟ گفت هاها. بعد دیدم اثر نداره دقیقه ای ده بار می گفتم چه فایده که فولان؟ تو که دو هفته دیگه مردی. بازم گفت هاها و اینکه اون مدلی مردن خیلی interesting ه و خب تمام صحبت ها به این ختم می شد که واتز رانگ ویت یووو آآآآآخه!!! بعد معلوم شد که الاغ عزیزمون می تونسته با یه organization ای چیزی بره که اونجا حواسشون به همه چیز هست، یعنی دیگه اون جوری نمی شه مثل دفعه های قبل که هند رفته بود و به خاطر نبودن غذا یا infection به گا رفته بود و حسابی مریض شده بود، یا حواسشون هست که همه ش جنگ می شه این رو نکشن مثلن، می دونی؟؟ می تونسته ولی خب دو-سه هزار دلار باید پول می داده و نداشته، یا حالا داشته و نمی خواسته این همه پول خرج کنه وقتی بدون اون هم می تونسته بره. و خب الاغ عزیزمون فکر نمی کنه که مردم نگرانش می شن، مردم اصلن به درک ... مامانش کلی به گا می ره. بعد من کلی عذاب وجدان گرفتم که کفشی که پام کردم اون همه پولشه و من فقط واسه ی اینکه دپرس شدم و همه ش گریه می کنم و دلم له شده می رم اون همه پول خرج می کنم، یا لپ تاپی که همین الان زیر دستمه، در حالی که James اون سمت میز روبه روی من نشسته و داری بازی Lakers رو نگاه می کنه، فلان قدر می ارزه و خیلی راحت می تونم این رو بفروشم و فولان، یا ماشین م اون همه پول خرجش شده و هر دفعه James می بینتش کلی مسخره م می کنه که بابات چاه نفت داره یا من سمت ماشین ت نمیام خیلی hot ه و فلان و اینا ... البته اینجوریام نیست اصلن و قضیه اینه که یه بار یه سوالی کرده money-related و من بهش گفتم که الاغ عزیزم من در مورد پول خوشم نمیاد حرف بزنم به نظرم خیلی cheap ه و در مورد پول سوال کردن به نظرم rude ه، صدالبته نصف حرفم رو قبول داشتم و نصفش رو واسه ی این می گفتم که اذیتش کنم چون کیف می ده بچه رو اذیت کنی! واسه همین هر وقت به من می رسه حتمن سعی می کنه یه جوری بحث رو به اینجا بکشونه که من شاکی بشم که چقدر تو rude هستی و خجالت بکش. می بینین؟ یه بچه ست، بچه رو نمی فرستن اونجا که ... می میره از مریضی و بی غذایی و جنگ و اینا. الااااااااغ! خدایی کلی عذاب وجدان گرفته بودم و حتی فکر کردم که پول بهش بدم، مثل با خودم می گفتم عزیزم تو می خوای فلان قدر بدی کیف بخری خب نخر خبر مرگت، بدبخت، cheap، ظاهربین!! این می خواد بره به بچه های یتیم درس بده، کلی هم بدبختی بکشه، به خاطر پول داره خل بازی درمیاره، حالا تو فلان کیف رو نخر، ظاهربین!! یا فکر کردم که به بچه ها هم بگم و پول بزاریم رو هم ... یا مثلن یه جوری we could raise some money واسه ش و اینا ... ولی بازم گفت هاها.

بعد خب من دپ زدم مسلمن ... نمی شد یکی از این آدم های گه اطرافم برن اوگاندا و این بچه که کاری به کار کسی نداره بشینه بازی Yellow Team ش رو نگاه کنه؟ خب با من مثل بچه های بی سواد دو ساله رفتار می کنه، وقتی بسکتبال نگاه می کنه و ازش می پرسم که بازی کی و کی ه می گه تیم قرمز با تیم سبز مثلن، انگار که من غیر از رنگ هیچی نمی فهمم ... و Lakers که دوستشون داره زرد هستن ... و خب می بینین؟ یه بچه ست که دوست داره خودش رو mean نشون بده و کرم بریزه و اذیت کنه، همین ... یا مثلن وقتی داری اذیت ش می کنی تو چشات نگاه کنه که بگه خیلی خیلی ازت متنفره، می بینین؟ گناه داره!! همین. همین دیگه ... رفت! اون شب کلی راه رفتیم و تو سر و کله ی هم زدیم، البته من عمرن دستم به سر اون نمی رسه، دو متر قدشه، من دو تا جمله بگم خودش مثل اینه که زدم تو کله ش و حسابی کلافه می شه، مثل خنگ های دو ساله ... تازه کلی هم آویزون م شده بود که بگو چی می خواستی بگی تو مهمونی؟ وقتی گیر دادی که من می دونم چته و drop it و it's not gonna work out ... و خب مسلمن هرکاری کرد من نگفتم، فقط گفتم point ای نداره، چون اگه چیزی که می خوام بگم درست باشه، خودت already می دونی ... دلم سوخت براش، بچه ی خر. داره خودش رو اذیت می کنه، زیاد هم اذیت می کنه ... اونم به خاطر کسی که حتی حاضر نیست ببینتش و حتی یه بار هم appreciate ش نمی کنه. البته زندگی همینه، نه؟ یا این زندگی ای که من اطرافم می بینم بیشتر همینه ... همه ش cycle های غلط و الکی و بیهوده.

خب من کاری از دستم بر نمی اومد ... من یه بچه ی ننر لوس هستم که دپرس شده م و دلم له شده و فقط بلدم خرید کنم، هرکاری هم کردم کمک م رو قبول نکرد خب ... و می گفت که وقتی هر روز درسش تموم می شه از پنج عصر به بعد کاری نداره بکنه و خب آدم های اونجا هم زبونش رو بلد نیستن و اون حتی لپ تاپش رو نمی بره و خب داشتیم فکر می کردیم که چی کار کنه که به گا نره و خب البته هر ایده ای که من می دادم می گفت هاها دوست ندارم، مثلن می گم French یاد بگیر اونجا واسه ی خودت و می گه که من دوست ندارم زبون جدید یاد بگیرم و من می گم که چته واقعن؟ چه مدل آدمی هستی آخه؟ کی بدش میاد زبون جدید یاد بگیره؟؟ دیواااااااانه!! و آخرش از همه ی ایده هام فقط تونستم کتاب خوندن رو بکنم تو پاچه ش و The great Gatsby و The catcher in the rye و The gambler رو بهش بدم که امیدوارم بخونه چون بازم گفت که از کتاب خوندن خوشش نمیاد و صدالبته این ذات James هستش که هی غر بزنه و nag کنه و بهش گفتیم که هاها وقتی بری اونجا احتمالن یا کشته می شی یا خودت از اینکه هیچ کی زبونت رو نمی فهمه که بتونی nonstop براش غر بزنی، دق می کنی!! می بینین؟ دوستش داریم همه مون!!

اه ... من چرا اینقدر زر می زنم؟ من فقط دلم می خواست زودتر می دونستم که به خاطر پول داره این گه رو می خوره و خب مثلن دو تا کفش و فلان و بیسار نمی خریدم و پولش رو می دادیم به James یا مثلن با بقیه یه برنامه ای جور می کردیم و براش پول جمع می کردیم ... اینجوری خب خوب می شد دیگه، نه؟ باور نمی کنین که من الان دو روزه هی بغض دارم به خاطر این قضیه و احساس ننر بودن و بی مصرف بودن می کنم. و خب صدالبته داشتم به این فکر می کردم که اگه بچه آخر تابستون برنگرده، چی؟ و تمام این مدت هیچ وسیله ای هم نیست که حالش رو بدونیم ... این مدلی که در بهترین حالت هفته ای یه بار زنگ می زده به مامانش که hey mom, I'm alive ... همین. 

بعد شبش رفته بودم خونه ی فلانی، دارم براش تعریف می کنم که Jamie داره می ره فلان و بیسار و خب من یه کم حالم بد بود از این اتفاق ... و برگشته می گه اون که gay ه بابا ... خب الان این comment ت رو کجای دلم بزارم دقیقن؟ البته یه جای خوبی واسه ی این مدل کامنت ها سراغ دارم. ایرانی های بسته ی حسود ضایع. یا به اون یکی می گی، تنها کاری که می کنه اینه که از موضع بالا نگاه کنه و بگه این یه مدل استثمار مدرن که بری اونجا english درس بدی یا مثلن فلان و بیسار ... اه بابا سرتون رو از فلان تون در بیارین یه دقیقه، اینقدر همه چی رو نقد نکنین ... همه چی اونجا نیست که شما تا رسیدین بهش شروع کنین به آنالیز و نقد کردن و اینا ... خودتون چه گهی می خورین آخه؟ بعضی چیزا رو فقط باید دید و شنید و فکر کرد و شاید یه کاری کرد ... به هر چیزی که رسیدین نباید زرت و زرت نظر بدین که ... اه منم همه چی رو به گند می کشم اینقدر که احساساتی م. نه؟ 

نظرات ()



 
نویسنده: Lily Bart - سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

اه چقدر غر زدم اینجا امروز ... عوضش اینقدر زل زدم به گوشی م دفعه ی آخر که زنگ خورد جواب مامان رو دادم هر چند کوتاه و سعی کردم خیلی عن نباشم که دق نکنه. بعدشم رفتم jogging و دقت کنین ... بازم زانوم درد گرفت ... برم بمیرم الان؟ این jogging رو از من نگیر (مثه اون آهنگ جواده که ... گیتارم رو با خودت نبر و اینا) ... 

نظرات ()



 
نویسنده: Lily Bart - دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

بدترینش وقتی ه که مامان هی زنگ می زنه من هی زل می زنم به گوشی و جواب نمی دم و گریه م می گیره. در حالی که تنها چیزی که دلم می خواد اینه که با مامان حرف بزنم. ولی وقتی حالم خوب نیست و حال اون رو هم به گند می کشم، مریضم مگه. دردش هم اینجاست که وقتی جوابش رو نمی دم هم حالش بد می شه، ولی حس می کنم این مدلی کمتر حالش بد می شه. دلم می خواد انقدر گریه کنم که بمیرم. 

نظرات ()



 
نویسنده: Lily Bart - دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

تقریبن تمام نظرهایی که برام گذاشته می شه تبلیغ وبلاگ و ایناست. دوستم راست می گه ... که من زیاد share می کنم ... حتمن ملت می گن دختره ی ول ه خراب و فلان. اوهوم. واسه ی همین دیگه bother نمی کنن که چیزی بنویسن. یا کلن انقدر غر و زر می زنم که همه حالشون به هم خورده. هر دو حالت به نظرم کاملن منطقی ه و می تونه جواب این باشه که چرا فولان. 

نظرات ()



 
نویسنده: Lily Bart - دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

خسته م خب ... چرا نمی فهمی؟ کاش دست از سرم برمی داشتی ... من مشاورم رو می خوام، همون خانوم مسن تپل مهربون و باهوش ... نه فقط برای شش جلسه، واسه ی خیلی جلسه. الان که دو جلسه ی دیگه مونده دلم نمی خواد دیگه برم پیشش ... چون تموم می شه و خب اصلن زودتر تموم بشه. چرا نمی فهمی که من دلم میتینگ نمی خواد؟ من دلم نمی خواااااد بشینم جلوت توضیح بدم که چه کار جدیدی انجام دادم و چقدر مساله رو جلو بردم ... تنها کسی که دلم می خواد جلوش بشینم و زر بزنم مشاورم ه، که اونم تموم می شه. چرا نمی فهمی که مساله رو جلو نبردم، خسته ام ازش، از تو هم خسته ام، از آفیس م هم خسته م و حاااااالم بهم می خوره ... نه تنها مساله رو جلو نبردم بلکه هیچ زحمت خاصی هم برای این کار به خودم ندادم ... هم نمی خوام و هم نمی تونم، می فهمی این رو؟ اینکه نخوای و نتونی در آن واحد! بفهم خب ... مدت طولانی ایه که دلم می خواد دااااد بزنم گریه کنم بگم ببین من رو ... من خسته م و حوصله نداااااارم، لبخند هام هم جلوت الکی ه، کار هم نمی کنم ... دست از سرم بردار، بزار برم یه جایی بمیرم ... دست از سرم بردار. حالم از خودت و کارت و همه چی ت به هم می خوره. حالم از این شهر به هم می خوره ... خسته م، چرا کسی نمی فهمه ... چرا اون ویزای کوفتی نمیاد ... گریه م می گیره همه ش. دلم می خواست مامانم اینجا بود ... کشتم خودم رو نیومد ... حالا که نیومد بزارین من گورم رو گم کنم از اینجا برم دیگه. می فهمی که الان ازت بدم میاد؟ از خودت و میتینگ هات و هرچی که بهت مربوطه ... چون کل سلول های بدنم و مغزم "خسته" ن از همه نظر. گریه م می گیره ... گریه یا بغض. نمی دونم. برم بدوم یعنی؟ 

نظرات ()



 
نویسنده: Lily Bart - دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

آآآخ که چقدر وسط این سه نفر من احساس failure بودن می کنم ... آره، این همه چیز نیست ولی خیلی چیزهاست. 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »